X
تبلیغات
تنهايي يادگار توست
به درك...

تو از اين دفتر شعرم به هياهو رفتي ... به درك

تو ز چشم و همه افكار مشوش رفتي ... به درك

تو نديدي كه دلم در ته درياي دلت افتاد و من دريايي شناگر نيستم ...

 به درك

تو نه اهلي و نه آرام ... تو به هر سو دوان... تو صراطت نيست راست...

به درك

من ندانم كه تو در ذهن خرابت به چه مشغولي و در فكر چه لبخند زني ... خوب به درك

به درك ... به درك ... آي به درك ...

كار من چيست ؟ كجايم ؟ به كه دل مي بندم ؟ ... به تو چه ؟

حال من خوب .. حال من بد ... درد دندان دارم ... به تو چه ؟

من خزم يا كه دهاتي ... به تو چه ؟

پشت كوه منزل من .. بز و گوسفند همه همدل من ... به تو چه؟

تو برو در پي روز و شب خود.. دست از اين سر بي مو بردار...

راستي ...

تو چه خوبي و چه بد ... تو چه خندان و چه گريان ... هر چه هستي و دلت

خواست كه باشي ...

 اين همه را به درك........

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/01/18ساعت 13:25  توسط پطرس | 
اسفند تنهایی...

من در این سرمای مشقیه خیابانهای شهرم ... لرز لرزان می روم بی آن امید...

من دلم سرد است و پاهایم دگر یاری نمی دارد.. من دگر نوری نمی بینم...

 ای فغان از درد تنهایی...

تمام فصل من مملو شدست از ظاهر خندان ... دگر شور جوانی را نمی بینم جز در شعر...

 گرچه در ظاهر رفیقان دور من جمع اند و حرف دوستی دارند اما...

من در این اسفند تنهایی دگر یاری نمی بینم...

من امروز غرق غم در گوشه ای کز کرده و راهی به فرداها نمی بینم....(پطرس)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1392/12/22ساعت 10:59  توسط پطرس | 
یکی را دوست می داشتم...

بسان کودکی غلتیده در آغوش گرم مادرش خوشحال...

بسان خنده ی گرم محصل از فرود برف  تعطیلی ...

بسان خنده هاي از ته دل بر لبان جاري...

آري .. من او را دوست مي داشتم...

اندكي دلگير و نالانم... اندكي غمگين و افسرده...

ما به هم دست مودت داده بوديم و قسم خورده به راه زندگي بوديم...

ما به هم قول رسيدن پاي پيري داده بوديم... ما چه زود اما ....

بهمن آمد ، ساله دو از راه رسيد... بهمن آمد ، ياد تو از راه رسيد...

من به ياد لحظه هاي خوب و زيباي كنارت ، من به حرمت خواني دستان پر مهرت...

 سكوتي مي كنم جانانه و آهي كشم ، لعنت فرستم بر تمام روزگارم... 

يكي را دوست مي داشتم زماني !!.....

(پطرس)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1392/10/15ساعت 12:52  توسط پطرس | 
من گرفتار هیایوی خاطراته بهم پیچیده ای هستم که تمام وسعت خیالم را

 پر کرده است...

من غریبه ی بی صدایی هستم که رد پایش کوچه ی تو را مهر کرده

 است...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/09/13ساعت 15:38  توسط پطرس | 
 

آخر شعر تو ویرانم کرد... در میان موج حیرانم کرد...

آخر مرثیه ی غمناکت ... کوهی از آه و فغان بارم کرد...

روزگار من و تو خاک شده است... فکر ایام تهی خاکم کرد...

گرچه در عمق دلم ساقه ی تو خشکیدست... لیک در تار وجودم ریشه ات ریشم کرد...

یا خدایا واگذارش کردم با کرمت... نه به حافظ بودن با جبرت...

(پطرس)

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/06/19ساعت 16:21  توسط پطرس | 
 

روز عزای دل من .. ماه شش است و ماتم است .. روز فراق دل من .. روز شش است و ماتم است...

سرزده دور هفت ما ... گرچه به پنج دل برید ... خاطر او دل نکند ... از ته خاطرات ما...

دور شو از شهر دلم ... خانه ی من اجاره است ... لیک هوا هوای توست...

اسم تو لرزه بر تنم ... یاد تو مونس غمم ...

عمر به جوی آب رفت ... راه دگر نمانده است .......

+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/06/18ساعت 16:28  توسط پطرس | 
ماه من

ماه من در پس هر توده ی غمگین نگاهم حرفی است

پیچ هر حرف و سکوتم دردی است

من بیابان و سرابی نیستم ... من هوا و موج و طوفان نیستم

تکیه بر خال زمانه کورم ... خود من گم شده ام در دریا...

همچو دریای زمانه شورم

من تو را دیر صباحی است ندیدم زیرا!!

که غمم با دل خود راه برم تا زیبا

خورده بر من نبود ٬ انصاف نیست ...

که گمانت من و دل نا فرمان....

(پطرس)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/04/05ساعت 15:5  توسط پطرس | 
ميشه...

ميشه حتي تو سكوت شباي گرم تابستون

يه نگاهي ، نيم نگاهي توي حوض خاطرات كرد..

ميشه حتي روي ميزت يه گوشش ، يه بيت حافظ يادگاري ، توي قاب كرد...

ميشه حتي توي ماشين ، زير آينه ي نگاهت ، يه دونه جاسوييچي به ياد اون تلو تلو آويزون كرد...

ميشه حتي روي ديوار اتاقت يواشي يه عكس كوچيك با يه ميخ يا يكمي چسب نشوني كرد...

ميشه حتي توي گوشيه موبايلت با يه پسورد يه دونه نه چند دونه عكس قشنگ و يادگار كرد...

ميشه تو دفتر يادداشت دلت چند تا لحظه هاي زيبا رو قلم زد...

ميشه از يه كوچه اي رد شد و ياد تو رو خط زد...

ميشه آره ميشه اما به چه قيمت!!!!!!

(پطرس)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1392/02/29ساعت 16:11  توسط پطرس | 
كجاست...

چشم مي گشايي به اميد شروعي تازه ... چشم مي گشايي به اميد نفسي ديگر

چشم مي گشايي به اميد پايان خستگي ...

هر روز غمي تازه بغلت مي كند ... هر روز قوزي بالاي قوز خلق مي شود...

كجاست آن هر روز بهتر از ديروز صاايران!!!!!

كجاست آن خنده هاي كودكي به اميد قول بستني؟؟؟

كجاست آن شادي و دويدن هاي بعد زنگ مدرسه؟؟؟

كجاست آن لذت شروع كارتون هاي بچگي...

كجاست آن احساس غرور گرفتن دستان پدر ...

كجاست آن لحظه هاي كنار آب !!!!...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1392/02/29ساعت 15:54  توسط پطرس | 
گاهي...

گاهي چنان در خودم مي غلتم كه ناي نفس كشيدنم را گم مي كنم

گاهي چنان غرق دريايم ميشوم كه شن هاي ساحلم را فراموش مي كنم

گاهي گوش به صدف هاي دريايي ام مي دهم و به اعماق آبيش خيره مي شوم...

گاهي گاهي را رها مي كنم و گاه گاه نگاهي مي اندازم و بلكش مي كنم ...

لحظه اي مي آيد و ساعتي ماندگار مي ماند... لحظه اي شراره اي مي زند و هوايش سنگين مي شود ..

گاهي كجايي ؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1392/02/29ساعت 15:47  توسط پطرس | 
و ديگر هيچ ...

از پس ديدگان پر از نقاب روزگار و از فراي آسمان هفتم و

نشسته بر فرش سليمان و در حال گردش فلك و

به قيمت تمام لحظه هاي بي تو بودن و

بي قيمت تمام لحظه هاي پوچ با تو بودن...

لقمه هاي شعرم در زير دندان هاي تيز خاطراتت چنان له مي شوند

كه ديگر ناي لقمه گرفتن ندارم...

نوشيدنيه لبانت رنگ تيرگي به تن كرده است و ديگر سيرابم نمي كند...

از صدايت هيچ نمانده ...

 نگاهت را به خاك سپردم و بر مزار عطرت سنگ قبري بنا كردم...

ورودت را به افكارم ممنوع كردم و بلك ليست خاطراتم را فعال....

از عشق فقط نقطه هايش مانده بود كه آنرا نيز

 با لنگري به اعماق باتلاق ها فرستادم...

زندگي بي تو چقدر قشنگ شده .....

(پطرس)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/12/20ساعت 12:21  توسط پطرس | 
رفته...

نرفته و نخورده ام حس تمام بودنم

زمزمه ي وجود تو .. شعله ي تو هواي تو ..

ميل تو و خيال تو ... حسرت روز رفته ام ...

كار من و كنار تو ...

دوش به فكر شانه ات ... در پس يك خيال تو ...

صداي تو نمانده است! ... حاشيه ي نگاه تو ...

تارنماي زلف تو ... تيره اي از لباس تو ...

كار من و زمان من ... گمشده در چراغ غم ...

روز شود شب چه قشنگ ... آرام در سكوت تو ...

(پطرس)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/12/14ساعت 13:52  توسط پطرس | 

فيلم كوتاه...

تو بستی چشمت و دنیا پُر از تیتراژ پایان شد
جهان یه فیلم کوتاه بود که از چشم تو اکران شد
من اینجا روی مرز عشق گذرنامه درست کردم
خودم رو توی یک پاکت به دنیای تو پست کردم
تو شیراز نگاهت بهار و سعدی تو كافه
تویه تهران قلب تو یکی لبهام و می بافه
هوام ابری تر از اونه که تو اخبارا می بینی
دارم از پنجره میرم
فقط دیوار می بینی
.
من از این پرسه ها خسته به رویاها بدهکارم
یه هدفون توی گوشام خیابونارو میشمارم
نه امروز و نمی شناسم ببین ماسیده لبخندم
زمان بی معنیه بی تو دیگه ساعت نمی بندم
..
جهانم تلخه این روزا بشین چاییم و شیرین کن
توهم میزنم خوبم
توهم هام و تزیین کن
مثل ششهای این سیگار پر از هندسه ی دودم
ی روزی که نفهمیدی   یه روزی عاشقت بودم
تو بستی چشمت و دنیا پُر از تیتراژ پایان شد
جهان یه فیلم کوتاه بود…

زمان بی معنی بی تو دیگه ساعت نمیبندم…
جهانم تلخه این روزا بشین چاییمو شیرین کن…
توهم میزنم خوبم توهم هامو تزیین کن…
حس شش های سیگار پر از هندسه ی دودم…
یه روزی که نفهمیدی یه روزی عاشقت بودم…
تو بستی چشمتو دنیا پر از تیتراژ پایان شد…
جهان یه فیلم کوتاه بود...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/12/14ساعت 13:33  توسط پطرس | 

آی مردم ...

آي مردم ... روح دريايي من امروز رنگ تيره هاي كهربايي بر تنش كرده

آي مردم ... در كنار رد پاي سرد و بي روحم كنون نور اميد حتي نمي تابد

آي مردم ... دست من يخ كرده از دوري و از تنهايي و اصوات نامردي

آي مردم ... من در اين چاه به دست خويش كنده گم شدم حتي براي يك نفس رده سفيدي را نمي بينم

من از اين بيتوته رفتن ها و از شب تا سحرگاهان ،زل زدن بر  ابر در حال عبور  از روي درياها و

از فرداي بي او بودن و امروز با او بودنم دلگير و محزونم...

من فقط دانسته ام در اين سراي پر هياهو رد پاي آدميزاد لحظه اي هست و دگر ردي نميبيني...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/09/13ساعت 14:13  توسط پطرس | 
زمستان

غريب و بيصدا روان

ميان كنج شب نهان

بفكر روز روشنم .. فتاده در دلم غمم..

از ته جان كشم بسي .. سيگار بر كنج لبم ..

قدم زنان به روي برف .. من و ستاره ، سوز شب..

زوزه ي باد برتنم ... فغان و ناله مي كنم ..

كلاه مي كشم به سر .. لرز به انگشتان من ...

يخ زده ام .. ها مي كنم .. به ياد گرماي تنت.......

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/09/07ساعت 14:9  توسط پطرس | 

نامردي...

حس زشت آن نگاهي

 كز سر نامردي و نابخردي سايه افكنده به روي رد پايي...

حس غمگين سلامي

 كز سر اجبار جاري مي شود هر روز بر روي لباني...

حس وحشتناك درد خنجر آن نابرادر

كز سر ناداني و بي ريشگي مي زند دائم تبر بر بازواني...

مردي و مردانگي مرده ست و جايش هرزگي رعنا شده...

آب دريا از لجن مملو شده ست و ماهيان سر در بر آوردن از آب

 جان مي دهند از درد چند رنگي ...

روبهان چنگ مي زنند بر يال آن شير كهن سال و

خران عر عركنان احساس شيري مي كنند گاهي ...

ابن ملجم ها فراوان گشته اند و با يزيدان عهد مي بندند...

شرم دارد آسمان از اين همه نيرنگ و نامردي ...

روي خورشيد زردتر گشته ز درد و ناله مردان بي ياور ...

زمين جايي ندارد تا پناه آرد ز دست اين همه كافر...

خدايا شرم باد اين مردم پست رجز خوان دغل گو را ...

كه روزي محرم اسرار مي خواندي و امروز دشمن خونين...!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/07/23ساعت 14:44  توسط پطرس | 
هواي تو ...

فكر تو و هواي تو ... دوش به دوش شانه ات .. درپس يك نگاه تو ...

عمر من و بهار من ... در پي تو .. براي تو ...

روز به روز و خانه ام ... عطر تو و كنار تو ...

خنده ي من براي تو ... گريه ي تو از آن من..

گاه سوار مي شوم بر ابروان ديده ات ... رو به ستارگان روم  در خم يك خيال تو ...

گاه پياده طي كنم  عرض نگاه مست تو .. رو به زمين همي  رسم ..

شرم من و كلام تو ....

+ نوشته شده در  شنبه 1391/07/22ساعت 11:59  توسط پطرس | 
الهام و حقيقت...

در التهاب ديده ام ، نوري فراسويم خزيد.. نوري به رنگ ارغوان ، آنسوي فردايم خزيد

لعنت به اين قلب حزين ، لعنت به اين روح بلند...

هر آينه فكر توام .. هر سو نگاهت مي كنم ...

هر چند كه راهم دور بود .. اما صدايت مي كنم..

الهام شد در قلب من .. روزي از اين حال خراب ..

 مملو شوم يا مرده ام يا در كنارت پر زنم ...

من آن سوار بي سرم .. در راه تو هم جان دهم ، هم از كنارت بگذرم...

الهام باشد يا به جد .. هر دو گوارا و خنك ...

اين من منم .. كز وهم و دريا آمدم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/07/20ساعت 12:57  توسط پطرس | 
من ...

من!!!

شكوه دريايي و شكوه تنهايي... ضربان هرمي و افكار سيلابي

هجوم ادمك ها و فرار پنهاني... هر روز ، روز به روز و روزهاي تكراري

روح در كمال و دور دست هاي فراواني ...

من نشان تصويري در آينه ام كه عطر تو را مي جويد..

من بال هاي عقابي هستم كه به شوق روي تو گشوده مي شوند...

من تيك تاك زمانم كه به عشق تو مي گردم و مي چرخم...

كجاي اين زمزمه ي عاشقانه خفته ام ...

كه لذت مي برم از غصه هاي دوري تو؟

تمام حس وحشي من دندان تيز كرده براي دريدن فاصله ها...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1391/06/11ساعت 10:28  توسط پطرس | 

خيال تو...

فصل تو آغاز بودن        فصل تو شعر سرودن   

 فصل تو زمزمه كور      فصل تو پرواز در دور  

 در خيالم در نگاهت آسماني آرميده

در ميان حرف هايت حرف ها در هم تنيده

ساز آهنگ صدايت در درونم بت شكسته!!

لرزش چشمان خيسم با صدايت عهد بسته!!

در كنار ساحل درياي پاكت  انتظار ديدنت را مي كشم من...

چشم بستم تا بيايي        تا ببينم روي ماهت .......

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/05/24ساعت 9:11  توسط پطرس | 
ترن ...

..؟؟؟....چگونه دست من را از آن همه گرمي جدا كرد...                   گويي صدايي از ته گور

چون مرگ من ، من را صدا كرد.

من و ترن در هم خزيديم ، از تو دگر چيزي نديديم.. ميان راهه آهن سرد ، چگونه از هم دل بريديم

از پشت ديواري پر از دود ، تو را ميان خانه ديدم...

سبك تر از ابري سبكبال ، بسوي آغوشت دويدم...

زمين از آغازش جدا شد.. هوا پر از قهر صدا شد...

صداي اندوه درونم .. چگونه خالي از صدا شد...                                   

آيا در آن لحظه نديدي كه من پر از احساس دردم..

مي مردم از اين غم كه ديگر ... هرگز به خانه برنگردم..

اكنون تو تنها مي نشيني ... تنها ميان خاطراتت .. من مي خزم                چون سايه اي دور

روي نگاه سرد و ماتت... حس مي كنم چيزي نمانده ...                          جز فكر خانه در سر من..

با من يكي شو بعد از اين راه .. اي ابتدا و آخر من...

سوت ترن آواز تلخي است ... كز ارتعاشش مي شوم سست..

با آن چگونه مي توان زيست ... در آن چه چيزي مي توان جست....

روزي دوباره مي شود باز  ... دروازه هاي بازوانم....

مي گيرمت هر جا كه باشند  ... در بازوان ناتوانم!!!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1391/05/21ساعت 10:24  توسط پطرس | 
خانه ام...

خانه ام پنجره اي دارد به وسعت تمام افكار درهمم...

خانه ام بالكني دارد به وسعت تنها دو قدمم ..

خانه ام حياطي دارد به وسعت منقل جوجه كبابم و صندلي كنار قليانم ...

خانه ام پستويي دارد به وسعت كتابهاي فروغ و اخوان ...

خانه ام ۷ گلدان كوچك كاكتوس دارد به وسعت تمام تشنگي ام !!!

خانه ام دفي و تمبكي و گيتاري دارد به وسعت تمام فغان هايم ...

خانه ام گرد و غباري دارد به وسعت تمام يادگاري هاي كهنه ام...

خانه ام به سكوت عادت دارد ... خانه ام فقط مرا مي شناسد ...

راستي ... خانه ام صداي تو را نيز مي شناسد ... خودش گفت !!؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/05/09ساعت 10:6  توسط پطرس | 
آشفتگی ...

چندی است هوای دلم ابری شده است ... چندی است زاغ های سیاه بر حوالی دلم پر می زنند...    چندی است زوزه های باد آزارم می دهد...  حیرانم ... در میان شاخه های افکارم گم شده ام ...

آشفته ام ... آبی نیست که آتش دلم را بی رنگ کند ... بارانی نیست که صورتم را نوازش دهد...  اینجا سیاهی حکومت می کند... اینجا  مردمش فقط منم ...

آشفته ام ... از دوست های دیروز و دشمنان امروز ... آشفته ام ... از به ظاهر دوستان امروز...  آشفته ام از آدم هایی که خون درون رگ هایمان  یکی است !!...

چشمانم گرد شده اند و هاج و واج می نگرم ... اینجا کجاست ؟؟؟!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/04/07ساعت 8:7  توسط پطرس | 
کمی آنطرف تر ...

آنسوی خیال من کمی آنطرف تر  درختی است تکیده .. کمی آنطرف تر جویباری است که بخشندگی ندارد....   کمی آنسوتر دخترکی است که موذیانه می خندد ..

و اما اینجا مردی را می بینم که قامتش را پاهای سستش طاقت آورده اند .. مردی را می بینم که تازیانه های زمانه خراش ها بر او انداخته اند ..

مردی رو بروی من است که مردانگی را می شناسد و عشقش را به نهایتش رساند ..

دخترک به سایه درخت تکیده می نازد و به جویبار خودخواه کنارش .. دخترک گرمای آفتاب را طاقت نمی آورد..

 نگاههای طعنه آمیز دخترک مرد را به خود آورد ... واینچنین بود که آن مرد مرد شد... 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/04/04ساعت 8:58  توسط پطرس | 

هديه دريايي ...

می خواهم بنویسم در پاسخ به همه گفته ها و ناگفته هایت، ناگفته هایی که فقط حسشان کردم نه از نگاهت که ممکن نبود. از افکارت ، سکوتت،لبخندهایت و شاید نگرانی هایت......
از اینجا شروع میکنم........
.................................................................................
- زمان با شتاب میگذرد - ثانیه ها، دقیقه ها، ساعتها و ........... و چشم خسته ات را نوازش می کنی، باز به ساعت خیره میشوی، باز به تقویم عمرت نگاه می کنی،اگر حوصله داشته باشی،اگر گذشته ات را دوست داشته باشی بر میگردی تقویمت را مرور میکنی. گاهی میان آن همه لحظه های زیبا و خاطرات خوب، تقویمت روزهای تاریک و ملال آور را هم یادآوری میکند. شاید در ابتدا بتوان به سرعت از این روزها گذر کرد که مبادا خاطرات تاریکش ذهنت را دوباره مشغول کند ولی آنها را دوباره و با آرامی به یاد می آوری.
روزهای تلخ گذشته یادآور کرده های خودت و شاید دیگری !!! باشد.
تقویمت را ورق میزنی ولی ذهنت لابه لای صفحات پر از خاطرات تلخ باقی مانده است و فقط چشمت عبور صفحات خوب و نو و..... را میبیند ....همین.....
و
رسیدیم به امروز تاریخ../../.... یعنی همان روزی که اتفاقاتش خاطرات دیروز فردای توست... آن زمان که اولین روز تقویمت را ورق زدی ساعت ..:.. بود و اکنون ساعت ..:..
شاید این کار تو 15دقیقه ، شاید یک ساعت، شاید.... نمی دانم!! چقدر طول کشید
15دقیقه
.
.
1ساعت
.
.
از ورق زدن تقویمت ، مرور خاطرات تلخ و شیرین گذشته ، و تنها غم دیرینه ات را یاداور شد.. این است سهم تو؟؟!!؟
حوصله ات سر میرود ، تصمیم میگیری به گذشته فکر نکنی .تصمیم میگیری امروز تا پایان آن روز جدیدی باشد برایت.به تقویمت دوباره نگاه میکنی ، به فرصتهای باقی مانده تا پایان امسال .دوباره فکر میکنی و تصمیم میگیری از دستشان ندهی ، تصمیم میگیری تورنمنت زندگیت را از همین حالا ، همین ثانیه دوباره شروع کنی تا اگر یک هفته دیگر به تقویمت نگاه کردی، یک هفته پیش اولین روز زندگیت باشد و با آرامش و رضایت خاطر یک هفته شروع زندگیت را یادآور شوی......

پس ورق های قبل از امروز را از تقویمت جدا کرده و دور میریزی..............
و تو موفق می شوی فکر کنی..... فکر کنی....و از زمان شروع زندگی جدیدت تا پایان عمر با افتخار به تقویمت نگاه کنی چون راهت را شناختی ، پیدا کردی، ساختی، جلو رفتی و رسیدی به آنچه که جایگاهت است.
یک ابر قدرت در انسانیت، وجدان، اخلاق، احساس پاک، صداقت، موفقیت و زندگی آرام....
نمیدانم تقویمتان از کجا دوباره آغاز شده یا میشود ولی پایان آن معلوم نیست و به همین دلیل نباید به سادگی به ثانیه ها اجازه عبور داد..
به آینده هم فکر نمی کنیم، کرده های امروز فردا را رقم میزند.
باید بیشتر بشناسم: خدا را، خودم را، هدفم را، تو را ، دیگران را ، موقعیتها را ، فرصتها را ........
و آنوقت در پایان تقویم امسال خودت می نویسی " خدا را شکر امسال عالی گذشت"
و آنوقت است که سن تو عددی نیست که در صفحه کاغذی شناسنامه ات نوشته شده ، عددی است که خودت در وجودت نگاشته و ثبت کرده ای....
شروع ثبت تو در تقویم ذهنم تاریخ ../../.... بود .ورودت را با تأخیر چند روزه مجدداً یاداوری میکنم، آنروزی که برای اولین بار صدایت را با موسیقی آب شنیدم.....
و
صفحه (پ) دفتر تلفن ذهنم را با نام تو آغاز کردم ...
امیدوارم در این صفحه از دفترم تنها تو بمانی....
وقتی حرف از ماندن آمده چه تصور میکنی نمی دانم!!
ولی من ه س ت م

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/03/31ساعت 13:51  توسط پطرس | 
ترس ...

دوستش داشتی ... می ترسیدی که روزی تو را با تمام لحظه هایت رها کند .. ترس نبودنش وجودت  را پر کرده بود... تمام عشق ها را در او می جستی ... تمام خوبیها را در او می دیدی ...

ترس بود یا دوست داشتن یا عادت !!! هر چه بود گذشت و رفت ... هر چه بود تو اکنون هیچ کدام را نمی بینی !! هر چه بود تو اکنون خودت هستی   و خودت ...

گمان می کردی بدون او روزها شب نمی شوند ؟ .. گمان می کردی بدون او تو هم نباید بمانی !! فکرش را هم نمی کردی که او با دیگری هم خوشحال است ؟؟

دنیا دنیای نا مردی است .. دنیا دنیای حرف های پوچ است ..                 دنیا دنیای قول و قرارهای بی اساس است ...

قول هایمان به یکدیگر تاریخ انقضا دارد ... به خودمان چطور ؟؟  از آن روز با خودم عهد بستم که به حرف های دلم نیشخند بزنم و از کنارش رد بشوم ... آموختم که روزگار عهد و پیمان تا پای جان گذشته است

و آدمیان نان را به نرخ روز می خورند ....... مخصوصا تو ............

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/03/28ساعت 8:2  توسط پطرس | 

شرف و شرم ...

عادت کرده ایم به قیمت گذاشتن ... عادت کرده ایم به بی ارزش بودن ... عادت کرده ایم به خریده شدن ...   دوست داریم که فروخته شویم ...      می خواهیم که مهم شویم ... می خواهیم که ما را ببینند ....

اما نمی دانیم به چه قیمتی ؟؟؟ بهای روح و تنت چقدر است ؟؟          بهای عشقت چند است ؟؟

می گفتی .. پرداخت می کردم ... می گفتی .. لا اقل کمکت می کردم    که ارزشت را بدانی  و خود را مفت نفروشی ... قیمت اشک هایم چند است ؟؟ بهای ناله های شبانه ام را تو می دهی ؟؟

دست به دستت کردند ... کوری ؟؟ نمی بینی ؟؟ یا شاید نمی خواهی که ببینی ...  عیار شرفت چقدر بود ؟؟ فهمیدی که شرفت را به حراج گذاشتی ؟؟  فهمیدی که زنانگی ات را به هیچ بخشیدی ؟؟

خریدن توجه دیگران به چه قیمتی ؟؟ اکنون بهار توست ..  سرمای زمستان را چگونه تاب می آوری ؟؟

خودت را در میان گل و لای پنهان کردی ... خودت را بازیچه ی هوسرانان قرار دادی ...                          به خودت هم دروغ می گویی ؟؟

روزی به بن بست زندگی می رسی ... روزی که آنچنان دور نیست ... روزی که شاید فردا باشد...          به فکر راه گریزت باش ...  ببین .... آیا می توانی پاسخ دهی ؟؟؟ .. می دانم .. می توانی ..

 زیرا که دیگر شرمی در تو نمانده !!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/03/22ساعت 8:13  توسط پطرس | 
تاوان ...

فریاد می زنیم ... همه را متهم می کنیم ... نگاهمان غضبناک می شود.. فکرمان مشغول است...  به دنبال مقصریم ... می چرخیم و می چرخیم     تا به خود می رسیم ...  دیگران گفتند . دیگران فریاد زدند ...                   ندیدم و نشنیدیم ...

باید تاوان پس بدهیم ... باید بپذیریم... شهامت می خواهد ... و آنگاه غرورمان له می شود ... و آنگاه نگاهمان به نشانه ی شرم به زمین        می افتد ...

به یاد می آوری .. گذشته ها را ... خوشی های کوتاهت را ...               چه می گفتیم و چه شد !... چه می کردیم و چه می کنیم !...                ما همان ها هستیم ؟؟ 

باورش سخت است اما حقیقت است و می گویند تلخ... و در این هنگام چشمانمان باز می شوند و دنیایمان بزرگتر می گردد.. آدم ها بی ارزش  می شوند و دوست داشتن ها کم رنگ ...

درون خودمان درگیر می شویم .... گاه آرام می خوابیم                            و گاه از خواب می پریم ..  

اما باید بدانیم  روزی می رسد که آسمانمان  باز هم آبی خواهد شد .. روزی می رسد که جریمه های عشقمان را پرداخت کرده                      و حسابمان صاف می شود ...

از تاوان بترسیم ... از جریمه های نا عادلانه عشق بگریزیم ...             دلمان را در آغوش عقلمان بیندازیم و به خود یاد بدهیم                         که دیگر نا بخردانه عاشق نشویم ...

تاوان است و سنگین ... اگر شانه هایت توان کشیدنش را دارند          خودت را آماده کن تا پس بدهی !!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/03/18ساعت 12:0  توسط پطرس | 
غربت...

غربت چشمانم را ببین .. غربت افکارم را نظاره کن....

سنگینیه سکوتم کمرم را خورد کرده... عظمت نگاهت نگاهم را خشک کرده...

غربت حرف هایم را پاسخ نمی دهی ؟؟  مرا در دریای وجودت غرق کن...

نجاتم بده از طوفان زمانه... تنهاییم را مرهم باش...خاطراتم را همراهی کن...

چه غریبانه اشک می ریزم ... چه غریبانه به سوگ دلم نشسته ام  و چه عاجزانه وسعت دستهایت را تمنا می کنم..

لکه ی سیاه قلبم را می بینی ؟؟  زانوانم قدرت همراهی ندارند...           کسی به داد دلم نمی رسد..

غربت من بی کران است  ... غربت من در میان جمع ‌، تنهایی است... گاه می خواهم فرار کنم ... گاه می خواهم تمام بشوم ...  مظلومانه مجازاتم کردی .. مظلومانه به دار نامردی معلقم کردی ... 

نفس های آخرم را شنیدی و ظالمانه به من خیره شدی ... دست و پا زدنم را دیدی و حواست جای دیگری بود.

باید گریخت .. باید به جایی رفت که نه تویی باشد و نه عطر تو ...

هوای اینجا سنگین است ... هوای اینجا بوی عطر نامردیت را می دهد . ضجه های عاشقانه ام را عدالت زمانه بارانی خواهد کرد و بر سرت فرود خواهد آورد ..

و در آن هنگام به دنبال چتری می گردی که بی منت بر سرت گشوده شود.. می روم اما روزگاری باز خواهم آمد ... تا صدای ناله هایت را بشنوم ... تا نگاههای بی تفاوتم را نثارت کنم ...

تا ببینی ظالم بودن مظلوم را می شکند ... تا ببینی دست و پا زدن تلخ است .. تا بچشی تنهایی در جمع بودن را ... تا ببینی عدالت خداوند را ..

عمرت طولانی باد ..!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1391/03/12ساعت 10:26  توسط پطرس | 
اندیشه های خام ...

مسته مست در کوچه های خاکیه خاطراتم غلت می زنم... سوت و کور بودنش ترسم را بیشتر می کند.

دوست دارم بدانم به چه می اندیشیدی ؟؟؟  دیگری را چه ترجیحی بر من بود؟؟   به سراب پیشه رویت رسیدی ؟ تعریف تو از زندگی چه بود ؟؟   اکنون چیست ؟؟ 

بعد رفتنت گریه کردی و از نگاههای معنی دار سخن گفتی و از فرار کردنت !! جالب بود !! فقط گوش  می دادم.. اما درونم فریاد می زد که : 

آیا آن هنگام که من برایت معنی داشتم از آن نگاهها نمی ترسیدی ؟؟   حال که من وجود ندارم  می ترسی ؟؟!!....... 

 آسمان همان آسمان است ... شب همان شب و روز همان روز.. گمان می کردی که آسمانت بدون من آبی تر است ؟؟؟  گمان می کردی که شب ها و روزهایت بدون من درخشنده ترند؟؟

براستی به چه می اندیشیدی و اکنون به چه رسیده ای ؟؟  هیچ هیچ هیچ... گیرم که تمام دنیا را داشته باشی ... روزی نبودم را فریاد        خواهی زد ... روزی به هیچ های من خواهی رسید... روزی ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/03/08ساعت 8:27  توسط پطرس |